از شیر گرفتن علی
خیلی وقت بود که به قصه از شیر گرفتن تو فکر میکردم ولی توانایی این کار را نداشتم انگار من به تو وابسته تر بودم!! تا اینکه به علت کم وزنی تو را پیش دکتر داعی بردم 10 کیلو وزن داشتی و 2 سالت به نظرم کم میومد و اونجا دکتر داعی مثل همیشه من را دعوا کرد که چرا از شیر نگرفتیش از همین امروز فردا دیر هست و من مجبور شدم شروع کنم و باز برای من سخت تر بود احساس میکردم از من فاصله خواهی گرفت و آخرین بارهایی هست که اینقدر نزدیک به خودم باشی ولی باید در مسیر جریان زندگی پیش میرفتم و دست به کار شدم تا که بهونه شیر میگرفتی حواست را پرت میکردیم و شبها هم یک کم بغلت میکردم تا دوباره خواب بری و خلاصه تمام شد و الان یک ماه هست که دیگه شیر مامانو نمیخوری
پسرم توبزرگ میشوی وبزرگتر.... ومن هرروز دلتنگ روزهای کودکی ات میشوم
روزهای نوزادی روزهایی که به غیر از آغوش من ماْوایی نداشتی.
دلتنگ روزهایی هستم که به سرعت سپری شد. مبارک باشد استقلالت
حالا دیگه به شیر من احتیاج نداری
ولی آغوشم همیشه برای تو باز خواهد بود.


از شیر گرفتن علی
